تبليغاتX
قطره بارون
قطره بارون
قالب وبلاگ

سلام دوستان عزیز.فکر کنم دیگه این آخرین آپ این ماهم باشه . دیگه امتحانا از راه رسید و باید اساسی درسارو بخونم. واسه همتون روزای خوشی رو آرزو میکنم. امیدوارم موفق باشین. شما هم واسه امتحان ها نه منو بلکه همه دانش آموزا و دانشجوها رو دعا کنین که ایشالا بخیر و خوشی این امتحانارم بگذرونیم. راستی ممنون ازهمتون که وبلاگم سر میزنین شرمنده ی همتونم قول میدم به همتون سر بزنم.... .

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 4:59 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

 پسرک دوان دوان به سمت مسجد می دوید اما وقتی رسید جمعیت از مسجد خارج می شدند.دوستش را دید،او گفت دیر رسیدی. اشک در چشمان پسر حلقه زد. آن شب به نماز جماعت نرسیده بود و به همین خاطر گریه کرد.

سال ها از آن شب گذشته و اکنون که پسرک به گذشته اش نگاه می کند و زشتی هایی را که ان جام داده می بیند با خود می گوید تو همانی هستی که به خاطر دیر رسیدن به نماز گریه می کردی؟دلش برای آن گریه تنگ شده. شاید دوباره بتواند گریه کند

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 3:21 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

خدايا:

 

همواره، تو را سپاس مي گذارم که هر چه، در راه تو و راه پيام تو،

 

بيشتر مي روم بيشتر رنج مي برم، آنها که بايد مرا بنوازند، مي زنند،

 

آنها که بايد همگام باشند، سد راهم مي شوند.

 

آنها که بايد حق شناسي کنند، حق کشي مي کنند،

 

آنها که بايد دستم را بفشارند، سيلي مي زنند، آنها که بايد تقويتم کنند،

 

سرزنشم مي کنندنوميدم مي کنند، تا در راه تو؛

 

از تنها پايگاهي که چشم ياري دارم و پاداشي، نوميد شوم، چشم ببندم،

 

رانده شوم....تا تنها

 

اميدم تو شود، چشم انتظارم، تنها به روي تو باز ماند، تنها از تو ياري طلبم،

 

تنها از تو پاداش گيرم، در حسابي که با تو دارم، شريکي ديگر نباشد، تا؛

 

تکليفم با تو روشن شود، تا تکليفم با خودم معلوم گردد،

 

تا حلاوت "اخلاص" را

 

که هر دلي اگر اندکي چشيد، هيچ قندي در کامش شيرين نيست

 

- بچشم،

 

خدايا: اخلاص! اخلاص!

 

و ميدانم، اي خدا، مي دانم که براي عشق، زيستن،

 

و براي زيبايي و خير؛ مطلق بودن، چگونه آدمي را به مطلق مي برد،

 

چگونه اخلاص، اين وجود نسبي را، اين موجود حقيري را که

 

مجموعه اي از

 

احتياج ها است و ضعف ها و انتظارها، "مطلق" مي کنند!

 

(دکتر علي شريعتي)

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 1:35 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

گشاده دست باش ،جاري باش ،كمك كن (مثل رود)

باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)

وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 2:31 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز کشيده بود وصورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر که مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نکنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- کاملأ برعکس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌کنند!!! چون تمام آنهايي که حاضرندبهترين دوستانشان را ترک کنند، همانجا مي‌مانند

[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 2:22 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

آب حيات منست خاك سر كوى دوست

گر دو جهان خرميست ما و غم روى دوست

ولوله در شهر نيست جز شكن زلف يار

فتنه در آفاق نيست جز خم ابروى دوست

داروى مشتاق چيست زهر ز دست نگار

مرهم عشاق چيست زخم ز بازوى دوست

دوست به هندوى خود گر بپذيرد مرا

گوش من و تا به حشر حلقه هندوى دوست

گر متفرق شود خاك من اندر جهان

باد نيارد ربود گرد من از كوى دوست

گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل

روز قيامت زنم خيمه به پهلوى دوست

هر غزلم نامه ايست صورت حالى در او

نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوى دوست

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 6:14 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

روزي بزرگان ايراني ومريدان زرتشتي از کوروش بزرگ خواستند که براي ايران زمين دعاي خير کند وايشان بعد از ايستادن در کنار اتش مقدس اينگونه دعا کردن:

 

خداوندا اهورا مزدا اي بزرگ آفريننده آفريننده اين سرزمين

بزرگ،سرزمينم ومردمم راازدروغ و دروغگويي به دور بدار

بعد از اتمام دعا عده اي در فکرفرو رفتند واز شاه ايران پرسيدند که چرا اين گونه دعانموديد؟فرمودند:چه بايد مي گفتم؟ يکي جواب داد :براي خشکسالي دعا مينموديد؟

 

کوروش بزرگ فرمودند: براي جلو گيري از خوشکسالي ...

 

انبارهاي اذوقه وغلات مي سازيم

 

ديگري اينگونه سوال نمود: براي جلوگيري از هجوم بيگانگان دعا مي کرديد ؟

 

ايشان جواب دادند: قواي نظامي را قوي ميسازيم واز مرزها دفاع مي کنيم

 

گفتند:براي جلوگيري از سيلهاي خروشان دعا مي کرديد ؟

 

پاسخ دادند: نيرو بسيج ميکنيم وسدهايي براي جلوگيري از هجوم سيل مي سازيم

 

و همينگونه سوال کردندوبه همين ترتيب جواب شنيدند...

 

تا اين که يکي پرسيد: شاها منظور شما از اين گونه دعا چه بود؟!

 

وکوروش تبسمي نمودند واين گونه جواب دادند :

من براي هر سوال شما جوابي قانع کننده آوردم ولي اگر روزي يکي از شما نزد من آيد و دروغي گويد که به ضرر سرزمينم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمايم؟ پس بياييم از کساني شويم که به راست گويي روي آورند ودروغ را از سرزمينمان دور سازيم...که هر عمل زشتي صورت گيرد باعث اولين آن دروغ است

:منبع :کلوب بهانه

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 2:9 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

 

در ايران باستان زنان به عنوان يكي از متمدن ترين اقوام جهان داراي جايگاه بسيار بلند و مقامي بس ارجمند بوده اند.ايرانيان همچون اعراب زن را ننگ نمي دانستند بلكه او را موجودي مقدس و پاك كه لازمه حيات است دانسته و مقام او را ارج نهاده اند.

از نشانه هاي عظمت و بزرگي كوروش تدوين اولين منشور حقوق بشر است كه هم اكنون در موزه بريتانيا نگهداري مي شود اين منشور مدركي است براي اثبات عدالت جنسيتي ، به گونه اي كه كوروش توجه خاصي به مقام و شخصيت زن داشته است.در زمان كوروش زن حامله حق كار كردن نداشته و به دستور وي براي زنان حامله جيره و حقوق ماهيانه تا هنگام تولد نوزاد در نظر گرفته شده بود.

زنان در طول تاريخ ايران داراي جايگاه و ارزش بوده اند تا آنجا كه در كتاب مقدس زرتشتيان (اوستا) هيچ مردي از لحاظ اخلاقي و مذهبي بر زنان ارجحيت ندارد و شعار اصلي زرتشتيان يعني گفتار نيك، كردار نيك و پنداريك براي مردان و زنان توصيه شده است . خصايل زن خوب ، پارسا و با عفت شعار اصلي زرتشتيان بوده است.

به جرات مي توان گفت زن در ايران قبل از اسلام و در دوره ساساني جايگاه بسيار بالايي داشته و به عنوان يكي از اعضاء مهم جامعه در مسايل مختلف شركت مي كرده است به گونه اي كه گاه تصميم گيريهاي نهايي را انجام داده است .تا جايي که چند تن از پادشاهان ايراني زن بودند كه از جمله آنان "آذر ميدخت " دختر خسرو پرويز را مي توان نام برد.اين موضوع نشان از برابري حقوق زن و مرد از هر لحاظ در اين دوران دارد.

زنان در ايران باستان داراي آنچنان ارزش و شخصيتي بودند كه حتي در ميان اديان جايي باز كرده بودند و بزرگ و ستودني قلمداد مي شدند ، چنانچه در آيين زرتشت يك روز از سال به نام روز زن نامگذاري شده است.مردم ايران روز پنجم اسپندارمد "اسفند " را جشن مي گرفتند و به آن عيد زن مي گفتند ، در اين روز مرسوم بود كه مردان بايد براي زنانشان هديه هايي ارزنده تهيه کرده و به آنان تقديم کنند كه اين مراسم در ايران باستان "مزدگيران" نام داشت و تقدير و تشكري از زحمات زن محسوب مي شد

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 2:7 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

به دنبال خدا نگرد .....

خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست ......

خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست .....

خدا در مسيري که به تنهايي آن را سپري مي کني نيست ....

خدا در قلبيست که براي تو مي تپد ....

خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد ...

خدا در جمع عزيزترين هايت است ...

خدا در دستي است که به ياري مي گيري ...

در قلبي است که شاد مي کني،

در لبخندي است که به لب مي نشاني .........

خدا در دير و بتکده و مسجد نيست ....

لابلاي کتاب هاي کهنه نيست ....

خدا در عطر خوش نان است

آنجاست که زندگي مي کني و زندگي مي بخشي

آنجاست که عهد مي بندي و عمل مي کني ....

خدا را در کوچه پس کوچه هاي تنهائيت نگرد ...

او جايي است که همه شادند،

جايي است که قلب هاي شکسته اي نمانده ...

در نگاه پرافتخار مادريست به فرزندش،

و در نگاه عاشقانه زني به همسرش،

و در انديشه کودکي که مي پندارد پدرش قهرمانيست در دنيا ....

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 1:59 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 7:21 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]
به مجنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوری است به هر جزِیی ز حسن او قصوری است

ز حرف عیب جو مجنون برآشفت در آن آشفتگی خندان شد و گفت:

اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو که دانی که لیلی چون نکویی است کز و چشمت همین بر زلف و رویی است

تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز تو چشم و او نگاه ناوک انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو ، او اشارت های ابرو

دل مجنون ز شکر خنده خون است تو لب می بینی و دندان که چون است

کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام نه آن لیلی است کز من برده آرام

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 7:20 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]
دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.دانه دلش

می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت.

گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:

“من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”

اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه

می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک

روز رو به خدا کرد و گفت:

“نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی.”

خــــدا گــــــفـــت: “

اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی.

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی،

دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی.” دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب

نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که

هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می‌آمد.

[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 5:24 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

 

بیشتر وقتا به اون چیزایی که فکر میکنی نمیرسی.اون چیزی که دلت میخواد نمیشه و روحیه ات رو تحت تاثیر قرار میده. بیشتر وقتا احساس میکنم زندگی پوچی دارم.خیلی خسته کننده و تکراری.قرآن که میخونم آروم تر میشم ولی بعدش باز همون حس رو دارم.بیشتر وقتا به قول بچه ها گفتنی اصلا حسش نیست.نمیدونم این حالت کسل بودن چه جوری در من جا خوش کرده.نمیدونم مال همین دورانه و زود گذره یا نه.خدا کنه زود گذر باشه.طبق صحبت خیلی های دیگه که میگن جوونی بهترین دورانه،تا الان که برای من بهترین نبوده.نمیدونم شما هم همین حسو دارین یا نه.ولی در من خیلی جا خوش کرده این حس کسلی.خوشحال کننده ترین چیز برای من اینه که دارم بزرگتر میشم و میگن آدم بزرگتر که میشه بیشتر میفهمه.

[ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 2:4 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

تا که پرسیدم ز منطق، عشق چیست
در جوابم اینچنین گفت و گر یست
لیلی و مجنون همه افسانه اند
عشق، تفسیری ز زهرا و علیست

آشغ: از وقتی او به قلبم پا نهاده به هرطرف نگاه می کنم او نو می بینم، اینطور نمیشه باید بهش برسم.

عاشق: اگه خدا اونو برای همراهی من آفریده باشه از وقتی به اون برسم تا آخر عمرم، تنها اونو خواهم دید.

آشغ: زیباتر از او کسی رو ندیدم.
عاشق: با کمال تر و انسان تر از او ندیدم.

آشغ: نمی دونم چطور بهش ثابت کنم عاشقش(آشغش) هستم
.
عاشق: می دونم بهتر از هر کسی از دلم خبر داره
.

آشغ: به هرقیمتی باشه باید اونو بدست بیارم
.
عاشق: حتی به قیمت از دست دادنش برای خوشبختیش تلاش خواهم کرد
.

آشغ: برای رسیدن به او حاضرم تمام پلهای پشت سرمو خراب کنم
.
عاشق: اگه رسیدن به او پلی به سمت تعالی هر دوی ماست آرزو میکنم خدا مارو بهم برسونه
.

آشغ: خدایا مارو بهم برسون
.
عاشق: خدایا ما را با هم به خودت برسون
.

خدایا یاریم کن تا عاشق باشم نه آشغ
!

نظر شما چیه؟

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 9:4 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفانداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم،که داغ بوسه ی پر حسرت تورا

با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو،مگو،که چرا رفت،ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت،چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم!

 

   «فروغ فرخزاد»

 

[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 4:54 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

 

در بهار جوانی همپای برگ های پاییزی،

کوچه ها را در می نوردم...

پاییز است اما، خبری از ابر و باران نیست!...

همچون شور جوانی من که به دست زمانه اسیر است و

نشانی از آن در من نیست...

پاییز است ، آری...

چه زود انسان ها از یاد هم می روند و

جای خالی آدم ها پر می شود...

چه زود از همه چیز خاطره می ماند و

در ذهن حک می شود...

افسوس، افسوس از عمری که پای دوست گذشت

سرانجام، فراموش و خاطره شدیم!...

 

[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 4:42 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

عصر یک جمعه ی دلگیر ، دلم گفت:

 بگویم ،بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست

،چرا آب به گلدان نرسیدست،

و هنوزم که هنوز است،غم عشق به پایان نرسیدست.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید ،بنویسد که هنوزم که هنوز است،چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست.

عصر این جمعه ی دلگیر ، وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،پس کجایی گل نرگس؟


دل مرده ام قبول .....ای مسیح من!

یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن.

[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 5:0 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز زینتی نیست به اندام کلنگ .

در کف دست زمین گوهر ناپیداییست

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چرا گاه رسالت ببرید.

....زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ،گفتم :

چشم را باز کنید،آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که به هم می گفتند

سحر می داند سحر.

سر هر کوه رسولی دیدند.

ابر انکار به دوش آوردند.

بادرا نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 5:0 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

 

آرزویی است مرا در دل

که روان سوزد و جان کاهد

هردم آن مرد هوسران را

با غم و اشک و فغان خواهد

 

به خدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

سوختم از غم و کی باشد

غم من مایه ی آزارش

 

شب در اعماق سیاهی ها

مه چو در هاله ی راز آید

نگران دیده به ره دارم

شاید آن گمشده باز آید

 

سایه ای تا که به در افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سایه

خیره گردم به در دیگر

 

همه شب در دل این بستر

جانم آن گمشده را جوید

زین همه کوشش بی حاصل

عقل سر گشته به من گوید

 

زن بدبخت دل افسرده

ببر از یاد دمی او را

این خطا بود که ره دادی

به دل آن عاشق بدخو را

 

آن کسی را که تو میجویی

کی خیال تو به سر دارد

بس کن این ناله و زاری را

بس کن او یاد دگر دارد

 

لیکن این قصه که میگوید

کی به نرمی رودم در گوش

نشود هیچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

 

میروم تا که عیان سازم

راز این خواهش سوزان را

نتوانم که برم از یاد

هرگز آن مرد هوسران را

 

شمع! ای شمع چه میخندی؟

به شب تیره ی خاموشم

به خدا مردم از این حسرت

که چرا نیست در آغوشم...

«فروغ فرخزاد»

[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 4:49 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

 

 از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ، ای خدای قادر بی همتا

 

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه ی من بینی

این مایه ی گناه و تباهی را

 

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون تپیده،آه، رهایش کن

یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و  وفایش کن

 

تنها تو آگهی و میدانی

اسرار آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من،صفای نخستین را

 

آه ، ای خدا چگونه ترا گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هرشب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

 

از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

 

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون  فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

 

یکشب ز لوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفاکاری

در عشق تازه فتح رقیبش را

 

راضی مشو که بنده ی ناچیزی

عاصی شود به غیر تو روی آرد

راضی مشو که سیل سرکشش را

در پای جام باده فرو بارد

 

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی همتا!

 

  «فروغ فرخزاد»

 

[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 4:10 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

سلام دوستان

ممنون از اینکه تو مدتی که نبودم بهم سر زدین . شرمنده ی همتونم.

اگه فرصت کردم 5 شنبه ها آپ میکنم .حتما به همتون سر میزنم. تا بعد...

[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 5:32 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

سلام.

امروز داشتم كتاب «كوير» شهيد استاد علي شريعتي رو ميخوندم متن پايينو تو بخشي از كتاب كه با عنوان نقد و تقريظ نوشته بودن خوندم ،گفتم خوبه كه بذارم تو وبلاگم تا شما ها هم اگه مثل من تازه آثار اين شهيدرو ميخونين اين كتابشون رو هم بگيرين و بخونين.خيلي خوبه!

(راستي در جواب سميه خانوم كه نوشته بودن حتما من دانشجوي جامعه شناسيم و وبلاگشونم نداده بودن و جواب خواسته بودن بايد بگم كه نه من دانشجو نيستم، دانش آموزم.رشتم هم رياضيه نه انساني. اين مطلبايي هم كه تو وبلاگم ميذارم واسه فرد خاصي نيست . همينطوري واسه دل خودم مينيويسم)

...و اين كتاب،به تعبير سارتر،«شعرها»، و به معني فارسي كلمه «غزل» ها و«نقثة المصدور»هاي يك سينه ي مجروح و «بثّ الشكوي»هاي يك«روح كويري»است، و اين كوير،هم «جهان من»است و هم «تاريخ من» و هم «ميهن من» و هم «دل من» ،«خويشتن غريب من»،«زيستن باير و آتشناك من»،و بالاخره،«داستان من» است. واين كوير تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگين«بودن»

خواننده ي اين سخنان نبايد خود را يك مخاطب انگارد، كه اين سخنان بي مخاطب است، بايد«بيننده»و «جوينده»ي آن باشد.الفاظ و عبارات را نخواند ،معاني و عواطف «جمله گشته»و «كلمه شده»را «لمس كند»، بچشد،ببويد، نه آنچنانكه نامه اي را ميخواند ،آنچنانكه سرگذشتي را مي بيند،نه آنچنانكه به خطاب گوينده اي گوش مي دهد،آنچنانكه آواي موسيقي اي را ميشنود، آنچنانكه «تنهائي دردمندي را مي بيند كه خود را مينالد»....

كه در كوير هيچ نيست،نه حرفي، نه كسي،تندبادي سرگشته و بي آرام،در اين بي كرانگي تشنه ،همچون روحي تنها و سرگردان، مي وزد و مينالد و مي جويد و فرياد مي كشد.

و تو، چند گامي از «حاشيه»،به درون آي و چشمهايت را با هر دو دستت سايه كن و بي آنكه بخواهي «نقد فني» كني،به تماشاي سرنوشتش بنشين. از زاويه ي نگاه من به اين دنيا بنگر! با كاروان دل من ، با زاد فرهنگ من، بر روي جاده ي تاريخ من و با تازيانه ي رنج ها و شوق هاي من بر سينه ي اين كوير بران!تا «به بوي سخنم»،نه به دلالت الفاظم،به دل اين كويرها راه يابي و در صميم اين«صحراي عميق» گم شوي و تنهائي و غربت و هراس و شكوه و بيكرانگي و ملكوت و زيبائي هاي وحشي كوير را تماشا كني و از آنجا به ماوراءالطبيعه»ي اين «دنيا»و به«غيب» اين غم هاو شادي هاي همه نزديك و همه پيدا و همه روزمره ،سر كشي و آنگاه،به نفرين و يا آفرين من بنشيني. بهرحال، خواننده ي صادق كوير-اي دوست،اي دشمن دانا-اين شقشقيه را - همچنانكه شقشقيه ي خويش- مشنو،ببين! مخوان،بياب!

و پيش از آنكه بينديشي تا چه بگوئي ؟بينديش كه چه ميگويم!!!

علي شريعتي

[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 3:45 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

عده ای عشق را تنهایی،عده ای عشق را رهایی ،و عده ای دیگر آن را دیوانگی می پندارند!

اما من, نه تنها هستم ؛ نه رها ؛ و نه حتی دیوانه !

و ایجاز سخن این که :عشقی دارم که ایمانم است!!!

با او من ، ما می شویم ؛ با او پیدا میشوم و شاید هم عاقل !

من خدا را دارم، تنها نیستم ،رها نیستم، دیوانه هم نیستم!

ولی عاشقیم را میکنم... چرا که من ، خدارا دارم!

[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 4:45 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

یه دوست معمولی وقتی می آید خونت، مثل مهمون رفتار میکنه

یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز میکنه و از خودش پذیرایی میکنه

یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده.

یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه

یه دوست واقعی اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت می آره

یه دوست واقعی زودتر میآد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی

یه دوست واقعی میپرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

یه دوست معمولی ازت میخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی

یه دوست واقعی ازت میخواد که مشکلاتت را حل کنه

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی میشه دوستی رو تموم شده میدونه

یه دوست واقعی بهت بعد از یه دعواهم زنگ میزنه

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره.

یه دوست واقعی میخواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی

یه دوست معمولی این حرف های منو میخونه و فراموش میکنه

یه دوست واقعی اونو واسه همه میفرسته

یک دوست معمولی از درونت بی خبره

یک دوست واقعی سعی میکنه درونتو بفهمه

[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 4:44 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

روزی به خدا شکایت کردم که چرا پیشرفت نمی کنم ؟ دیگر امیدی ندارم!

خداوند پاسخ داد :آیا درخت بامبو و سرخس را دیده ای ؟

گفتم : بله دیده ام

خدا گفت : هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم به خوبی از آنها مراقبت کردم.

سرخس خیلی زود سر از خاک برآورد و همه زمین را گرفت، اما بامبو رشد نکرد.

من از او قطع امید نکردم.

در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند ، اما باز هم از بامبو ها خبری نبود.

سال های سوم و چهارم هم گذشت ، اما بامبوها رشد نکردند.

در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت ، آری در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی میکرد.

آیا میدانی در تمام این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی؟

زمان تو نیز فرا خواهد رسید و تو نیز پیشرفت خواهی کرد.

نا امید نشو!

[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 4:43 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

بدون شرح

زن عشق مي كارد و كينه درو ميكند.

ديه اش نصف ديه ي توست و مجازات زنايش با تو برابر!

ميتواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي!

در محبسي بنام بكارت زنداني است و تو...!

او كتك ميخورد و تو محاكمه نمي شوي !

او ميزايد و تو براي فرزندش نام انتخاب ميكني!

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد!

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را ميبيني!

او مادر ميشود و همه جا ميپرسند نام پدر؟!!!

و اين رنج است!

دكتر علي شريعتي!

[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ 4:42 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

دوست داشتن از عشق برتر است!

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينائي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد وهرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تاجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با ان اوج مي يابد.

عشق در غالب دلها ، در شكل ها و رنگهاي تقريباً مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها ، برخلاف غريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه ي خويش دارد، ميتوان گفت كه به شماره ي هر روحي دوست داشتني هست.

عشق باشناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد. اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه ي بلندش روز و روزگار را دستي نيست . . .

عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ،در نهان يا آشكار رابطه دارد. چنانكه شوپنهاور ميگويد : «شما بيست سال به سن معشوقتان بيفزاييد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد»!

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح كه زيبائي هاي روح كه زيبائي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند. عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميكشد. و، تنها با بيم واميد وتزلزل و اضطراب و «ديدار و پرهيز» زنده ونيرومند ميماند.اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست . دنيايش دنياي ديگري است.

عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ يك «خودجوشي ذاتي» است، و از اين رو هميشه اشتباه ميكند و در انتخاب بسختي ميلغزد ويا همواره يك جانبه ميماند و گاه، ميان دو بيگانه ي ناهمانند ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است است كه در پرتو روشنائي آن ، چهره ي يكديگر را ميتوانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهره ي هم مينگرند ، احساس ميكنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنايي پس از عشق- كه درد كوچكي نيست- فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد ميكند و از اين رو است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد و در حقيقت ، درآغاز ، دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند، وپس از «آشنا شدن» است كه «خودماني» ميشوند. دو روح ، نه دونفر، كه ممكن است دو نفر باهم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد و سپس طعم خويشاوندي بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس ميشود و از اين منزل است كه ناگهان ،خود به خود ،دو همسفر بچشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه ي مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي «ايمان» در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف ، همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه ي دردآلود نياشش مناره ي تنها و غريب آن را به لرزه مي آورد، هر لحظه پيام الهام هاي تازه ي آسمانهاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستان هاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر، و شيرين و شوخ ، هر لحظه بر سر و روي اين دو مي زنند.

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني «فهميدن» و «انديشيدن» نيست. اما دوست داشتن ،در اوج معراجش ، از سرحد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميكند و با خود به قله ي بلند اشراق مي برد.

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.

عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق.

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شناكردن.

عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن بينائي ميدهد.

عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.

عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير. از عشق هرچه بيشتر مي نوشيم ،سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر مينوشيم ،تشنه تر، عشق هرچه ديرتر مي پايد،كهنه تر ميشود و دوست داشتن، نوتر.

عشق نيرويي است در عاشق ،كه اورا به معشوق ميكشاند ؛ و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست ، كه دوست را پي دوست ميبرد. عشق ، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست!

عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خودخواهي و روح تاجرانه يا جانورانه ي آدمي است ، و چون خود به بدي خودآگاه است ، آن را در ديگري كه مي بيند ؛ از او بيزار ميشود و كينه بر ميگيرد. اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و ميخواهد كه همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشد. كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدايي و فطرت اهورائي آدمي است و ، چون خود به قداست ماورائي خود بينا است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد.

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن كه «هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند». كه حسد شاخصه ي عشق است چه، عشق معشوق را طعمه ي خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود، باهردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است، يك ابديت بي مرز است،از جنس اين عالم نيست.

عشق ريسمان طبيعت است و سركشان را به بند خويش مي آورد تا آنچه را آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله ي عشق ، بر جاي نهند، كه عشق تاوان ده مرگ است. و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ،خود مي آفريند ، خود بدان ميرسد ، خود آن را«انتخاب» مي كند. عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج. عشق مأمور تن است و دوست ادشتن پيغمبر روح. عشق يك «اغفال» نيرومندو بزرگ است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي - كه طبيعت آن را سخت دوست مي دارد- سرگرم شود، و دوست داشتن زاده ي وحشت از غربت است و خودآگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذاخوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن «همزباني در سرزمين بيگانه يافتن» است.

عشق گاه جابجا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند. امادوست داشتن از جاي خويش ، ازكنار دوست خويش ؛برنمي خيزد ؛ سرد نمي شود كه داغ نيست ؛نمي سوزاند كه سوزاننده نيست.

عشق روبه جانب خود دارد . خودخواه است و «خودپا» و حسود، و معشوق را براي خويش مي پرستد و مي ستايد اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مي خواهد و او را براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست.

عشق ، اگر پاي عاشق در ميان نباشد ، نيست. اما در دوست داشتن ، جز دوست داشتن و دوست ، سومي وجود ندارد . عشق ، به سرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق خود را در ميانه نمي بيند، اما از ددوست داشتن به آن سو راهي نيست . و هرگاه آنكه «دوست داشتن» را خوب مي داند و خوب احساس مي كند،خود را در ميانه نمي بيند ، بسرعت و بسادگي، به فداكاري و ايثاري شگفت و بي شائبه و بزرگ و پرشكوه و ابراهيم وار بدل ميشود و در اين هنگام است كه خود را كه ديگر نيست و ديگر نمي تواند باشد ، در آينه اي كه دوست دارد لكه اي مي نامد و دستور ميدهد كه «آن لكه را از روي آينه پاك كن! تا آينه كه ديگر چهره ي مرا در خود نخواهد ديد، به عبث لكه اي بر سيمايش نماند و آينه صاف و زلال خاطر تو لكه دار نباشد». اما عشق مي گويد:«آه! آيا اين لكه را پس از من پاك خواهي كرد؟ آيا لكه ي ديگري بر آينه خواهد نشست؟ آيا، از اين پس ، چهره ي آينه بي لك خواهد گشت؟ نه، نه، نه! پس از من ،سراسر اين آينه را سياه كن . اين لك را بر تمام صفحه ي آينه بگستران! جيوه هاي آينه را همه بتراش تا تصويري بر آن نايستد. آينه را خاك آلود كن و خاك عزا بر سرش بپاش تا نور خورشيد هم بر آن نتابد ؛تا پس از من ندرخشد ، برق نزند . آه !چه ميگويم؟ آينه را بشكن ! بشكن ! بشكن !

( برگرفته از كتاب «كوير» دكتر علي شريعتي )

[ جمعه هفدهم تیر 1390 ] [ 12:4 بعد از ظهر ] [ باران ] [ ]

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در حیاط خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

شب و صحرا گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باشد فردا که دلت با دگران است

با تو گفتم: حذر از عشق ندانم نتوانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم:که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری

[ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 11:53 قبل از ظهر ] [ باران ] [ ]

از گل فروشي ، لاله رخي لاله ميخريد

ميگفت: بي تبسم گل خانه بي صفاست

گفتم: صفاي خانه كفايت نمي كند؛

بايد صفاي روح بيابي كه كيمياست !

خوب است اي كسي كه به گلزار زندگي،

روي تو همچو لاله صفابخش و دلرباست،

روح تو نيز چون رخ تو باصفا شود.

تا بنگري كه خانه ي تو خانه ي خداست!

[ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 11:52 قبل از ظهر ] [ باران ] [ ]

گاهی دلم می گیرد

از آدم هایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت می دهند!

دلم می گیرد از خورشیدی که گرم نمی کند و نوری که تاریکی می دهد!

از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند

دلم می گیرد از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد و نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند!

از دوستی که برایت هدیه دو بال برای پریدن می آورد

و بعد پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند

و دلم می گیرد از چشم امید داشتن به این همه هیچ!

گاهی حتی از خودم هم دلم می گیرد...!

[ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 11:49 قبل از ظهر ] [ باران ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اللهم صل علی محمد وآل محمدوعجل فرجهم
الهی به امیدتو...
باسلام و عرض خیرمقدم خدمت شما دوست عزیز ؛ و تشکر ازاین بابت که به قطره بارون من هم سرزدید.
امیدوارم از مطالبی که میذارم خوشتون بیاد،ضمناً بعد خوندن مطلب نظر یادتون نره.
راستی اگه مایل به تبادل لینک بودین منو با عنوان وبلاگم لینک کنید و حتمابهم اطلاع بدین که منم با چه اسمی لینکتون کنم.
یاحق!!!
امکانات وب